یکشنبه هفتم تیر 1388
عشق می ورزیم.
همه ی مردها دروغگو ، بی ثبات ، دغل ، وراج ، دورو ، متکبر ، بزدل ،نفرت انگیز و شهوت پرست هستند!
تمام زنها ریاکار ، مکار، خودپسند، کنجکاو و فاسدند!
دنیا چاه فاضلابی است بی انتها که موجودات عجیب الخلقه ای در آن می خزند و به کوههایی از لجن بر
می خورند.اما در دنیا چیزی مقدس و با شکوه نیز وجود دارد:
پیوند دو موجود این چنین ناقص و وحشتناک .در عشق اغلب اشتباه می کنیم، اغلب احساسات ما جریحه دار می شودو احساس بدبختی می کنیم.اما عشق می ورزیم و هنگامی که در آستانه ی مرگیم به عقب بر می گردیم و به خود می گوئیم:
خیلی رنج کشیده ام ،گاهی به بیراهه رفته ام ، اما عشق ورزیده ام.پس من زندگی کرده ام.
من یک موجود تصنعی ساخته و پرداخته ی غرور و کسالت نیستم.زیرا که عاشق بوده ام.
موسه
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
یه سال دیگه هم رفت
یه تولد دیگه ، یه سال دیگه هم رفت.
فقط می تونم بگم این سالی که گذشت به معنی واقعی پر سرعت ترین سال زندگیم بود.هیچ چی نفهمیدم.
و عالی ترین...ممنونتم خدا جونم.
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
بازی
پس خفه شو و بازی کن.
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
قصه
بعد کلاغه به خانه اش نمی رسد ولی قصه ما به سر می رسد.
یاستین گوردر
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
...
اما بعد از این همه مدت تازه فهمیدم خیلی دوستش دارم ، خیلی بیشتر از قبل و از نوعی دیگر.
حتی حالا که کرک و پرش ریخته ....
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
هستی
تنها در محو کردن رد پای خود زیرک نیست.بلکه قبل از هر چیزی استاد مخفی کردن خویش است.
واقعیت این است که جهان هستی چیزکم ارزش و کوچکی نیست.
در پهنه ی آسمان همه چیز فشرده و پیچیده است و ستاره ها اهل شایعه پراکنی و غیبت نیستند.
یاستین گوردر
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
واسه ی پدرم
باز هم برای پدرم...
خیلی خوبه وقتی یکیو داری که همیشه دلت گرمه بهش.تا حالا نشده فکر کنم جایی توی زندگیم کم
بیارم .چون ایمان داشتم بابا پشتمه به معنی واقعی هم هست عین یه کوه با یه کم چاشنی بد
اخلاقی و از این حس همیشه یه حس غرور می کنم.
جالب اینجاست که پریروز که زنگ زدم چاپخونه و با مسئول چاپخونه دعوا می کردم طرف با عصبانیت
گفت خانم اسدی شما دقیقاً اخلاقتون عین حاج آقاست.![]()
هر کی هم با یه نگاه می بیندش می گه بابا عجب جذبه ای داره بی هیچ شناختی .هر کی باهاش رو
به رو میشه این حس رو می گیره .
گاهی موقع ها به مامانم حسودیم میشه همش می گم کاشکی یکی عین بابا رو داشتم.گرچه مطمئنم
مامانم این حسی که من دارم رو بهش نداره.
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
حس غرور
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم پای کاش می پرسید کس کایشان بچند ارزیده اند
دوش سنگی چند پنهان کردم م اندر آستین ای عجب آن سنگها را هم زمن دزدیه اند
سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنی ها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست عقل دور اندیش را در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند
من یکی آینه ام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خنده اند
ما نمی پوشیم عیب خویش اما دیگران عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند
ما سبکساریم از لغزیدن ما را چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند
ما سبکساریم از لغزیدن ما را چاره نیست ......................
داخل پرانتز:حضورت و وجودت بهم آرامش می ده .از همه مهمتر نیرو می ده. وقتی کنارمی بیشتر حس
قدرت می کنم پس ییشتر بهت افتخار می کنم.
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
حیرت
گفتی دوستت دارم
و
من حیرت کردم !
از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و
شاید عشق ...
پنجشنبه پنجم دی 1387
چتر
زمانی که حتی یک قطره باران می بارد.
چهارشنبه بیستم آذر 1387
سپاس
همه چی اوکی و ردیفه همون طور که دلم می خواد...
از سرعت عمل و قدرت خودم این روزها کیف کردم .نشون دادم خردادیم.![]()
فقط دلم مي خواد تو باهام باشي همين.
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
خدا
فقط خدا می تواند بی آنکه خسته و ناتوان شود ، در زندگی برهنه حضور داشته باشد.بی آنکه حضورش
در یک خواب ، یک فکر یا یک آرزو ضعیف گردد.تنها خدا می تواند بدون نگرانی از خود ، بی وقفه نگران
زندگی باشد.زندگی که به طور شگفت انگیزی ، با گذر لحظات از دست می رود.
خدا نام آن مکانی است که هیچ وقت به خاطر بی توجهی ، تیره نمی گردد.
دوشنبه هشتم مهر 1387
...
نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد.
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
پرهیزکاریهای صوفیانه
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ می لغزاند
دیگر ـ نازنین من ـ
چه جای اندوه
چه جای اگر...
چه جای کاش ...
و من
ـ این حرف آخر نیست ـ
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاریهای صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم.
مصطفی مستور
شنبه نهم شهریور 1387
رز صحرایی
زن زیاده روی می کند ، مرد نیز.
مستی بسیار، هم آغوشی شدید.هیچ کدام لذت هم آغوشی را نمی فهمند.
مرد : دوسِت دارم.خیلی.
زن : تو مستی و داری چرند می گی.(حتی لبان مرد را نمی خواهد.)
مرد : مقدسی واسم ، یه تقدس خاص داری.
زن معنی تقدس را نمی فهمد .هی تکرار می کند :تقدس...تقدس...
مرد عاشقانه و پر لذت معاشقه می کند.همه چیز را مالِ من می خواند : خوب ِ من ، عزیزِ من...
مال من ها زن را آزار می دهد....انگار مرد را دوست ندارد و این را می گوید.
مرد جا می خورد و غمگین.گمان می کند زن دوستش دارد اما غرور...
پرده دوم :
مستی کمتر ، لذت نابتر ، هم آغوشی ِ پر لذت.
مرد : دوسِت دارم.
زن (می اندیشد ، مستی ِ کمتر ): هی می گی دوستم داری .چرا؟ (هی تکرار می کند ، چرا؟؟)
مرد : خیلی مقدسی و بی نظیر.
زن : نمی تونم بمونم.
اتاقِ تاریک ، مرد سیگار می کشد.تصویر مرد از دور ، با دود سیگار زیر پنجره باز در اتاق بی نور.
و این تصویری ست که زن عاشق اش می شود.
زن به سمت تصویر می رود.چون تمام تصویر را می خواهد.هنوز نیمه مست ، خود را داخل تصویر هل
می دهد.با طعم تلخ سیگاری مشترک.
مرد : زندگی همینه .لحظه ی حال.من دوسِت دارم.همه چیتو.همین بسه.
مثل یه رز صحرایی.
زن : می دونم.تو عالی ای ، بی نظیری، اما...
دوشنبه چهارم شهریور 1387
خدا
بعدش سریع یه حال اساسی بهم می ده .
همش فکر می کنم آدمهای دیگه هم با خدا دعوا می کنند؟
راستی خدای تو چه رنگیه ؟آخرین باری که با هاش دعوا کردی چی بهش گفتی؟چی ازش خواستی؟
داخل پرانتز: اینجا منطقه ی آزاده ....این دفعه خدا هم اجازه شو داده
سه شنبه هشتم مرداد 1387
خوشبختی
خوشبختی واقعی این است :
یک چهره ناشناس
و این که گفته ها چکونه کم کم آن چهره را روشن می کنند.
آشنا ، صمیمی ، شکوهمند ، ناب و خالص
سه شنبه یکم مرداد 1387
...
جای تو خالی !
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
تولدی دیگر ، نگاهی دیگر
همیشه وقتی کوچیک بودم فکر می کردم ، اگه یه روزی عدد سنم به ۲۸و۳۰ برسه خیلی ناراحت می
شم.فکر می کردم اون موقع خیلی بزرگ شدم.اما حالا که ۲۸ سال گذشته تنها چیزی که الان فکر می
کنم اینه که تو این چند سال همه چی بهترین بود.واقعاْ عشق کردم .
فکر بد نکنید....
چیزی نیست که بخوام.جز یه سری چیزها که اونها هدف هاست و طبیعیه.شاید ناراحت باشم که کارهای
عقب افتاده دارم اما ناراحت زمان از دست رفته نیستم.هیچ چی .حتی یه ذره.خدا هم که تو این مدت
حال های اساسی بهم داده.
خدایی دمش گرم چون بعضی حال هاش واقعاْ اساسی بوده .خدایا ممنونم .به خاطر همه چی ، تن
سالم ، خونواده خوب، دوستای ردیف ، کار خوب......
اگه هم قرار باشه تو روز تولدم از یکی ، فقط از یکی سپاسگذاری کنم ، فقط خودتی خدا جونم.
کوچیکتم...مخلصم در بست.![]()
![]()


