تبليغاتX
آهنگ هستی
امروز 

یکشنبه هفتم تیر 1388

عشق می ورزیم.

همه ی مردها دروغگو ، بی ثبات ، دغل ، وراج ، دورو ، متکبر ، بزدل ،نفرت انگیز و شهوت پرست هستند!

تمام زنها ریاکار ، مکار، خودپسند، کنجکاو و فاسدند!

دنیا چاه فاضلابی است بی انتها که موجودات عجیب الخلقه ای در آن می خزند و به کوههایی از لجن بر

می خورند.اما در دنیا چیزی مقدس و با شکوه نیز وجود دارد:

پیوند دو موجود این چنین ناقص و وحشتناک .در عشق اغلب اشتباه می کنیم، اغلب احساسات ما جریحه دار می شودو احساس بدبختی می کنیم.اما عشق می ورزیم و هنگامی که در آستانه ی مرگیم به عقب بر می گردیم و به خود می گوئیم:

خیلی رنج کشیده ام ،گاهی به بیراهه رفته ام ، اما عشق ورزیده ام.پس من زندگی کرده ام.

من یک موجود تصنعی ساخته و پرداخته ی غرور و کسالت نیستم.زیرا که عاشق بوده ام.

                                                                                                                      موسه

نويسنده : هستی در 11:27 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم خرداد 1388

یه سال دیگه هم رفت

خب....

یه تولد دیگه ، یه سال دیگه هم رفت.

فقط می تونم بگم این سالی که گذشت به معنی واقعی پر سرعت ترین سال زندگیم بود.هیچ چی نفهمیدم.

  و عالی ترین...ممنونتم خدا جونم.

نويسنده : هستی در 9:30 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

بازی

وقتی نمی توانی قوانین بازی را تغییر دهی ،

پس خفه شو و بازی کن.

 

نويسنده : هستی در 15:0 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

قصه

ما فقط یک بار به دنیا می آئیم و در این ماجرای بزرگ قرار می گیریم.

بعد کلاغه به خانه اش نمی رسد ولی قصه ما به سر می رسد.

                                                                                                   یاستین گوردر

 

نويسنده : هستی در 10:6 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

...

با این همه سیاستش هنوز هم گاف های ضایع ، تابلو و غیر قابل باوری می ده.

اما بعد از این همه مدت تازه فهمیدم خیلی دوستش دارم ، خیلی بیشتر از قبل و از نوعی دیگر.

حتی حالا که کرک و پرش ریخته ....

 

نويسنده : هستی در 14:13 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

هستی

اگر خدایی وجود داشته باشد ،

تنها در محو کردن رد پای خود زیرک نیست.بلکه قبل از هر چیزی استاد مخفی کردن خویش است.

واقعیت این است که جهان هستی چیزکم ارزش و کوچکی نیست.

در پهنه ی آسمان همه چیز فشرده و پیچیده است و ستاره ها اهل شایعه پراکنی و غیبت نیستند.

 یاستین گوردر

 

نويسنده : هستی در 10:31 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

واسه ی پدرم

باز هم برای پدرم...

خیلی خوبه وقتی یکیو داری که همیشه دلت گرمه بهش.تا حالا نشده فکر کنم جایی توی زندگیم کم

بیارم .چون ایمان داشتم بابا پشتمه به معنی واقعی هم هست عین یه کوه با یه کم چاشنی بد

اخلاقی و از این حس همیشه یه حس غرور می کنم.

جالب اینجاست که پریروز که زنگ زدم چاپخونه و با مسئول چاپخونه دعوا می کردم طرف با عصبانیت

گفت خانم اسدی شما دقیقاً اخلاقتون عین حاج آقاست.

هر کی هم با یه نگاه می بیندش می گه بابا عجب جذبه ای داره بی هیچ شناختی .هر کی باهاش رو 

به رو میشه این حس رو می گیره .

گاهی موقع ها به مامانم حسودیم میشه همش می گم کاشکی یکی عین بابا رو داشتم.گرچه مطمئنم

مامانم این حسی که من دارم رو بهش نداره.

 

نويسنده : هستی در 9:51 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

حس غرور

 

گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای                 عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
 من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم پای                کاش می پرسید کس کایشان بچند ارزیده اند
 دوش سنگی چند پنهان کردم م اندر آستین         ای عجب آن سنگها را هم زمن دزدیه اند
 سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای          مبحث فهمیدنی ها را چنین فهمیدهاند
 عاقلان با این کیاست عقل دور اندیش را             در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند
 من یکی آینه ام کاندر من این دیوانگان               خویشتن را دیده و بر خویشتن خنده اند
 ما نمی پوشیم عیب خویش اما دیگران              عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
 ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان                    دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند
 ما سبکساریم از لغزیدن ما را چاره نیست          عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند
 ما سبکساریم از لغزیدن ما را چاره نیست  ......................

 

داخل پرانتز:حضورت و وجودت بهم آرامش می ده .از همه مهمتر نیرو می ده. وقتی کنارمی بیشتر حس

قدرت می کنم پس ییشتر بهت افتخار می کنم.

 

نويسنده : هستی در 13:9 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

حیرت

 

گفتی دوستت دارم

و

من حیرت کردم !

از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و

 شاید عشق ...

 

نويسنده : هستی در 10:48 | موضوع: شاعرانه ها
• لينک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

بدون شرح

 
نويسنده : هستی در 15:40 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم دی 1387

چتر

عشق یک چتر بارانیست برای دو نفر ،

 زمانی که حتی یک قطره باران می بارد.

 

نويسنده : هستی در 9:46 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم آذر 1387

سپاس

بازم ممنونم خدا جونم .

همه چی اوکی و ردیفه همون طور که دلم می خواد...

از سرعت عمل و قدرت خودم این روزها کیف کردم .نشون دادم خردادیم.

فقط دلم مي خواد تو باهام باشي همين.

 

نويسنده : هستی در 16:31 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

خدا

فقط خدا می تواند بی آنکه خسته و ناتوان شود ، در زندگی برهنه حضور داشته باشد.بی آنکه حضورش

در یک خواب ، یک فکر یا یک آرزو ضعیف گردد.تنها خدا می تواند بدون نگرانی از خود ، بی وقفه نگران

زندگی باشد.زندگی که به طور شگفت انگیزی ، با گذر لحظات از دست می رود.

خدا نام آن مکانی است که هیچ وقت به خاطر بی توجهی ، تیره نمی گردد.

 

نويسنده : هستی در 12:37 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

دوشنبه هشتم مهر 1387

...

پروانه ی من در توری افتاده است که عنکبوتش سیر است

نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد.

 

نويسنده : هستی در 16:32 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

پرهیزکاریهای صوفیانه

در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ می لغزاند

دیگر ـ نازنین من ـ

چه جای اندوه

چه جای اگر...

چه جای کاش ...

و من

ـ این حرف آخر نیست ـ

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاریهای صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم.

                                                                مصطفی مستور

 

نويسنده : هستی در 9:41 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

شنبه نهم شهریور 1387

رز صحرایی

پرده اول :

زن زیاده روی می کند ، مرد نیز.

مستی بسیار، هم آغوشی شدید.هیچ کدام لذت هم آغوشی را نمی فهمند.

مرد : دوسِت دارم.خیلی.

زن : تو مستی و داری چرند می گی.(حتی لبان مرد را نمی خواهد.)

مرد : مقدسی واسم ، یه تقدس خاص داری.

زن معنی تقدس را نمی فهمد .هی تکرار می کند :تقدس...تقدس...

مرد عاشقانه و پر لذت معاشقه می کند.همه چیز را مالِ من می خواند : خوب ِ من ، عزیزِ من...

مال من ها زن را آزار می دهد....انگار مرد را دوست ندارد و این را می گوید.

مرد جا می خورد و غمگین.گمان می کند زن دوستش دارد اما غرور...


پرده دوم :

مستی کمتر ، لذت نابتر ، هم آغوشی ِ پر لذت.

مرد : دوسِت دارم.

زن (می اندیشد ، مستی ِ کمتر ): هی می گی دوستم داری .چرا؟ (هی تکرار می کند ، چرا؟؟)

مرد : خیلی مقدسی و بی نظیر.

زن : نمی تونم بمونم.

اتاقِ تاریک ، مرد سیگار می کشد.تصویر مرد از دور ، با دود سیگار زیر پنجره باز در اتاق بی نور.

و این تصویری ست که زن عاشق اش می شود.

زن به سمت تصویر می رود.چون تمام تصویر را می خواهد.هنوز نیمه مست ، خود را داخل تصویر هل

می دهد.با طعم تلخ سیگاری مشترک.

مرد : زندگی همینه .لحظه ی حال.من دوسِت دارم.همه چیتو.همین بسه.

مثل یه رز صحرایی.

زن : می دونم.تو عالی ای ، بی نظیری، اما...

 

نويسنده : هستی در 9:34 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

خدا

خود من ماهی یه بار با خدا دعوا می کنم .یه گرد و خاک اساسی هر چی هم دلم بخواد میگم

بعدش سریع یه حال اساسی بهم می ده .

همش فکر می کنم آدمهای دیگه هم با خدا دعوا می کنند؟

راستی خدای تو چه رنگیه ؟آخرین باری که با هاش دعوا کردی چی بهش  گفتی؟چی ازش خواستی؟


داخل پرانتز: اینجا منطقه ی آزاده ....این دفعه خدا هم اجازه شو داده

 

نويسنده : هستی در 15:19 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

خوشبختی

خوشبختی واقعی ، وعده خرید یا بستن قرار داد نیست .

خوشبختی واقعی این است :

یک چهره ناشناس

و این که گفته ها چکونه کم کم آن چهره را روشن می کنند.

آشنا ، صمیمی ، شکوهمند ، ناب و خالص

 

نويسنده : هستی در 15:33 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

...

در جمع من و این بغض بی قرار

جای تو خالی !

 

نويسنده : هستی در 13:9 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

تولدی دیگر ، نگاهی دیگر

همیشه وقتی کوچیک بودم فکر می کردم ، اگه یه روزی عدد سنم به ۲۸و۳۰ برسه خیلی ناراحت می

شم.فکر می کردم اون موقع خیلی بزرگ شدم.اما حالا که ۲۸ سال گذشته تنها چیزی که الان فکر می

کنم اینه که تو این چند سال همه چی بهترین بود.واقعاْ عشق کردم .

فکر بد نکنید....

چیزی نیست که بخوام.جز یه سری چیزها که اونها هدف هاست و طبیعیه.شاید ناراحت باشم که کارهای

عقب افتاده دارم اما ناراحت زمان از دست رفته نیستم.هیچ چی .حتی یه ذره.خدا هم که تو این مدت

حال های اساسی  بهم داده.

خدایی دمش گرم چون بعضی حال هاش واقعاْ اساسی بوده .خدایا ممنونم .به خاطر همه چی ، تن

سالم ، خونواده خوب، دوستای ردیف ، کار خوب......

اگه هم قرار باشه تو روز تولدم از یکی ، فقط از یکی سپاسگذاری کنم ، فقط خودتی خدا جونم.

کوچیکتم...مخلصم در بست.

 

نويسنده : هستی در 9:37 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   •