شنبه چهاردهم مهر 1386
نگاه کن
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه کن
عاصی شدم بیا و مرا سر به راه کن
بخت سفید دلخوشی کودکانه ای ست
بخت مرا به جادوی چشمت سیاه کن
بی اشتباه راه به سویی نمی بریم
یکبار هم به خاطر من اشتباه کن
بگذار صادقانه بگویم عزیز من
من طاقت بهشت ندارم گناه کن
دلواپس جنون من و عقل خود نباش
تا زنده ای زندگی دلبخواه کن .
شنبه هفتم مهر 1386
عنوان ندارد
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم ، کُشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت ، عشقم مرد ، یارم رفت .
سه شنبه سوم مهر 1386
یه بازیه دیگه
هاچیپو عزیزم منو به یه بازیه دیگه دعوت کرد این بار باید اون چیزایی رو بنویسم که ازشون متنفرم
یه کم سخته سختت تر از قبلیه
۱- اینکه می دونم هر چی تو ذهن آدمه می شه بهش ایمان دارم ولی به حرف دلم گوش نکنم از خودم بدم می آد اونوقت
۲- از اینکه بهم دروغ بگن متنفرم ولی نمی دونم چرا خودم راحت دروغ می گم
۳- اینکه یه چیزی می گم با تمام وجود دارم راست می گم اما طرف زل می زنه تو چشم می گه داری دروغ می گی
۴- از آدمهایی که هر روزشون یه جوره و گوسفندی زندگی می کنند صبح میشه شب می شه می خورن می خوابن ...
۵- آدمی که حرف نمی زنه ولی پر حرفه و شاید اون حرفها....
منم از زینب جونم ، مهدیه ، آقای برنامه نویس، برنامه نویسی از نوع دیگر ، هادی می خوام که بیان بنویسند

