یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
پرهیزکاریهای صوفیانه
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ می لغزاند
دیگر ـ نازنین من ـ
چه جای اندوه
چه جای اگر...
چه جای کاش ...
و من
ـ این حرف آخر نیست ـ
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاریهای صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم.
مصطفی مستور
شنبه نهم شهریور 1387
رز صحرایی
زن زیاده روی می کند ، مرد نیز.
مستی بسیار، هم آغوشی شدید.هیچ کدام لذت هم آغوشی را نمی فهمند.
مرد : دوسِت دارم.خیلی.
زن : تو مستی و داری چرند می گی.(حتی لبان مرد را نمی خواهد.)
مرد : مقدسی واسم ، یه تقدس خاص داری.
زن معنی تقدس را نمی فهمد .هی تکرار می کند :تقدس...تقدس...
مرد عاشقانه و پر لذت معاشقه می کند.همه چیز را مالِ من می خواند : خوب ِ من ، عزیزِ من...
مال من ها زن را آزار می دهد....انگار مرد را دوست ندارد و این را می گوید.
مرد جا می خورد و غمگین.گمان می کند زن دوستش دارد اما غرور...
پرده دوم :
مستی کمتر ، لذت نابتر ، هم آغوشی ِ پر لذت.
مرد : دوسِت دارم.
زن (می اندیشد ، مستی ِ کمتر ): هی می گی دوستم داری .چرا؟ (هی تکرار می کند ، چرا؟؟)
مرد : خیلی مقدسی و بی نظیر.
زن : نمی تونم بمونم.
اتاقِ تاریک ، مرد سیگار می کشد.تصویر مرد از دور ، با دود سیگار زیر پنجره باز در اتاق بی نور.
و این تصویری ست که زن عاشق اش می شود.
زن به سمت تصویر می رود.چون تمام تصویر را می خواهد.هنوز نیمه مست ، خود را داخل تصویر هل
می دهد.با طعم تلخ سیگاری مشترک.
مرد : زندگی همینه .لحظه ی حال.من دوسِت دارم.همه چیتو.همین بسه.
مثل یه رز صحرایی.
زن : می دونم.تو عالی ای ، بی نظیری، اما...
دوشنبه چهارم شهریور 1387
خدا
بعدش سریع یه حال اساسی بهم می ده .
همش فکر می کنم آدمهای دیگه هم با خدا دعوا می کنند؟
راستی خدای تو چه رنگیه ؟آخرین باری که با هاش دعوا کردی چی بهش گفتی؟چی ازش خواستی؟
داخل پرانتز: اینجا منطقه ی آزاده ....این دفعه خدا هم اجازه شو داده

