شنبه بیست و یکم آذر 1388
خواستن
تازگیا هر چی فقط می آد به ذهنم خیلی زود به حقیقت می پیونده
و چه لذتی داره این خواستن و رسیدن
حالا با این نیروی بیشتر تعداد چیزایی که می خوام بیشتر شدن...
خدایا ممنونم.
شنبه دهم مرداد 1388
عقل و دل
اگه می خوای موفق بشی حرف عقلت رو گوش کن ،
اگه می خوای خوشبخت بشی حرف دلت رو.
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
بدون شرح
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
...
اما بعد از این همه مدت تازه فهمیدم خیلی دوستش دارم ، خیلی بیشتر از قبل و از نوعی دیگر.
حتی حالا که کرک و پرش ریخته ....
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
واسه ی پدرم
باز هم برای پدرم...
خیلی خوبه وقتی یکیو داری که همیشه دلت گرمه بهش.تا حالا نشده فکر کنم جایی توی زندگیم کم
بیارم .چون ایمان داشتم بابا پشتمه به معنی واقعی هم هست عین یه کوه با یه کم چاشنی بد
اخلاقی و از این حس همیشه یه حس غرور می کنم.
جالب اینجاست که پریروز که زنگ زدم چاپخونه و با مسئول چاپخونه دعوا می کردم طرف با عصبانیت
گفت خانم اسدی شما دقیقاً اخلاقتون عین حاج آقاست.![]()
هر کی هم با یه نگاه می بیندش می گه بابا عجب جذبه ای داره بی هیچ شناختی .هر کی باهاش رو
به رو میشه این حس رو می گیره .
گاهی موقع ها به مامانم حسودیم میشه همش می گم کاشکی یکی عین بابا رو داشتم.گرچه مطمئنم
مامانم این حسی که من دارم رو بهش نداره.
چهارشنبه بیستم آذر 1387
سپاس
همه چی اوکی و ردیفه همون طور که دلم می خواد...
از سرعت عمل و قدرت خودم این روزها کیف کردم .نشون دادم خردادیم.![]()
فقط دلم مي خواد تو باهام باشي همين.
شنبه نهم شهریور 1387
رز صحرایی
زن زیاده روی می کند ، مرد نیز.
مستی بسیار، هم آغوشی شدید.هیچ کدام لذت هم آغوشی را نمی فهمند.
مرد : دوسِت دارم.خیلی.
زن : تو مستی و داری چرند می گی.(حتی لبان مرد را نمی خواهد.)
مرد : مقدسی واسم ، یه تقدس خاص داری.
زن معنی تقدس را نمی فهمد .هی تکرار می کند :تقدس...تقدس...
مرد عاشقانه و پر لذت معاشقه می کند.همه چیز را مالِ من می خواند : خوب ِ من ، عزیزِ من...
مال من ها زن را آزار می دهد....انگار مرد را دوست ندارد و این را می گوید.
مرد جا می خورد و غمگین.گمان می کند زن دوستش دارد اما غرور...
پرده دوم :
مستی کمتر ، لذت نابتر ، هم آغوشی ِ پر لذت.
مرد : دوسِت دارم.
زن (می اندیشد ، مستی ِ کمتر ): هی می گی دوستم داری .چرا؟ (هی تکرار می کند ، چرا؟؟)
مرد : خیلی مقدسی و بی نظیر.
زن : نمی تونم بمونم.
اتاقِ تاریک ، مرد سیگار می کشد.تصویر مرد از دور ، با دود سیگار زیر پنجره باز در اتاق بی نور.
و این تصویری ست که زن عاشق اش می شود.
زن به سمت تصویر می رود.چون تمام تصویر را می خواهد.هنوز نیمه مست ، خود را داخل تصویر هل
می دهد.با طعم تلخ سیگاری مشترک.
مرد : زندگی همینه .لحظه ی حال.من دوسِت دارم.همه چیتو.همین بسه.
مثل یه رز صحرایی.
زن : می دونم.تو عالی ای ، بی نظیری، اما...
دوشنبه سی ام بهمن 1385
واسه ی مهربون
گاهي وقتها اين که آدمها نمي تونن ، يا حداقل نمي خوان حرفشونو بزنن کلافم مي کنه .
از وقتي يادم مي آد هميشه هر چي که دلم خواسته گفتم ، هر کاري که دلم خواسته کردم ، واسه به دست آوردن يه چيزي هر کاري کردم
داخل پرانتز: ابسولوت با طمع تمشک
بماند که خيلي وقتها هم سرم به باد رفته...
ولي نمي دونم چرا آدمهاي دورو برم انقدر سخت مي گيرن.يه جورايي بر خورد مي کنن
اي واي چرا اينو گفتي ، چرا اين کارو کردي ، يه خورده فکر مي کردي ...
و به اين اطمينان دارم که خودشون از ته دلشون مي خوان که...
اما چرا جرات انجام خیلی کارها رو ندارن نمی دونم
سه روز پيش رفتم بيمارستان ملاقات پسر خالم که تصادف کرده و له شده .
روي تخت خوابيده بود و اصلا نمي تونست حرکت کنه
همون موقع يه سوالي به ذهنم رسيد فقط حس کردم بايد جوابشو بدونم همين.
خاله ها ، پسر خاله ها ، دختر خاله ها ، دايي ها و خيلي هاي ديگه هم خيلي غمگين
بالاسرش وايساده بودن ولي من همش مي خنديدم و سر به سرش مي ذاشتم که همه
از اون حال و هوا در بيان
یهو بلند سوالي که تو ذهنم بود پرسيدم و گفتم: " تو چي جوري جيش مي کني ؟"
اون موقع ديدم قيافه ها همه رنگ به رنگ شد .نمي دونم سوالم که بد نبود اما مي دونم بازم گفته بودن نگاه، از مرد گنده چه سوالي مي پرسه
فهميدم باز هم...![]()
نمي دونم شايد اشتباه مي کنم ولي مي دونم چونکه بايد بدونم ، انجام مي دم
خيلي کارهاي اشتباهي هست که ميدونيم و انجام مي ديم ، خیلی غلط کاریها
خيلي حماقت ها
اگه اشتباهه اينم روش ...
دعا کنید زود تر خوب بشه![]()
یادمه این جور موقع ها آقای برنامه نویس بهم می گفت :"تو اهمیت نده کار خودتو بکن "![]()
امروز اومدم که اين پست رو فقط واسه ي مهربون بنويسم
توي پست "يه سال گذشت" از همه گفتم جز اون
یه جوري هم بهم گفت که مي دونم خيلي ازم ناراحت شده
مهربون ، اون موقع فقط نيومدي به کله ام همين اگه نه مي دونيد که شما رو سفارشي دوست دارم
به خصوص که تو اين يه سال خيلي چيز ها ازتون ياد گرفتم. به خصوص دريم ويور
نگید دیگه نه .....
داخل پرانتز : فکر کنم تو کامنتهاي اين دفعه مهندس و مرجان بيان بگن چرا اسم ما رو ننوشتي
بابا به خدا همه رو دوست دارم .دعوا نکنيد ![]()
![]()
اين پستم سفارشي فقط واسه شما نوشتم البته به جز اولش رو.
مي دونم نوشتنم خوب نيست ولي ...
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
چهار اصل مهم از اصول زندگی
۱ـ دوست داشتن و دوست داشته شدن علاوه بر لیاقت ، ظرفیت هم می خواد.
۲ـ چپ کردن همیشه دلیلش تند رفتن نیست.شاید مانعی سر راه بوده .
۳ـ یادت باشه هر عملی یه عکس العملی داره.
۴ـ می خوای دوستتو بشناسی فقط باهاش برو سفر.
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
یه سال گذشت
"آنقدر در این شب
سیاه و تار
غرق در تو گشته ام ،
که اگر ، باز بیایی
همه تیرگی شب را
در آئینه چشمم بینی."
آهنگ هستی بدون هیچ مخاطبی متولد شد.
یه سالی می گذره. نوشتن تو این جور موقع ها خیلی واسم سخته ،
یه عالمه حرف دارم ولی نمی دونم کودومو کجا بنویسم .
ولی می دونم همه چی خوب بود . دوستای خیلی خوبی پیدا کردم .
سامره ، غزال ، سعید (از نوع فروتن) ، سامان ، نیما ، حمید داداشی ، نینا ، بهزاد ، آقای سرو صدا،
سعیده ، حامد ، راحیل ، صادق ، عادل ، مانی ، کیوان ، یاشار ، افسانه ، شایا ، دل آرام ، امیر اردلان ، امیر عباس و...
داخل پرانتز: اونهایی که ننوشتم دلیل بر دوست نداشتنشون نیست.
می خواستم همه رو بنویسم صبح می شد . ![]()
دوستهای وب لاگیه مهربونم ،
بهزاد ، آرام ، مهدی ، الیاس ، سرپیکو ، ایمان ، باران ، Rover و ...
که همیشه با نوشته هاشون بهم می فهموندند که "منم هنوز هستم."
تو این یه سال اتفاقای زیادی واسم افتاد
تو محیط کار ، از جمله عروسیه رئیسمون که خاطره خیلی خوبی واسه هممون گذاشت
همکارا و دوستای خوبی پیدا کردم
اینم واسه آزی جونم![]()
زینب جون حسودیت نشه اینم مال تو ![]()
بماند که اون برنامه نویسی از نوع دیگر (ملقب به کچل ) خیلی اذیتمون کرد ![]()
تو زندگیم هم ،خاطره های خوبی اومدند که حتی یه یاد کوچولو از اونها آدمو دیوونه می کنه
همین که بودم و دوستهای خوبم همیشه باهام بودن واسم بسه
دوستتون دارم
آنقدر در این شب
سیاه و تار
غرق در تو گشته ام ،
که اگر...

