سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
حیرت
گفتی دوستت دارم
و
من حیرت کردم !
از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و
شاید عشق ...
شنبه چهاردهم مهر 1386
نگاه کن
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه کن
عاصی شدم بیا و مرا سر به راه کن
بخت سفید دلخوشی کودکانه ای ست
بخت مرا به جادوی چشمت سیاه کن
بی اشتباه راه به سویی نمی بریم
یکبار هم به خاطر من اشتباه کن
بگذار صادقانه بگویم عزیز من
من طاقت بهشت ندارم گناه کن
دلواپس جنون من و عقل خود نباش
تا زنده ای زندگی دلبخواه کن .
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
حسن قریبی
تو جنجگجوی تازه نفس ، من حریف خوب
من زور گوی قصه ام و تو ضعیف خوب
من مرد ، افتضاح خدا در زمین
تو شاهکار خلقت و جنس لطیف خوب
من گرچه با شکوه ولی شکوه بد
تو گر چه نا شریف ولی ناشریف خوب
تو حرف های خوب ولی با زبان تلخ
من شعر های تلخ ولی با ردیف خوب
بین من و تو عشق به آلودگی گذشت
گر چه کثیف بود ولی یک کثیف خوب !
شنبه یکم اردیبهشت 1386
ابن مشغله
دختری که نجابتش را دکان می کند ،
به نجابت و شرافت خودش هیچ ایمان و اعتقادی ندارد .
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
...Mr
وقتی برای بدست آوردن چیزی باید آن را تکدی کنی همین مسئله نشان می دهد
که آن چیز بی ارزش و بی مصرف است.هرچیزی که ارزش و اعتباری دارد خودش را
از معرکه بده و بستان های کثیف دور نگه می دارد.
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
سفارشی فقط واسه ی مهربون
ما هر چی واسه ی این مهربون می نویسیم قبول نمی کنه که...
واسه همین این دفعه یه سفارشیه سفارشی واسش نوشتم
اونم یه شعر که آزی جونم فقط فقط واسه مهربون گفته
حالا هرکی خواست می تونه حسودی کنه
ای مهربون گر تو نباشی ، نیست در شرکت کسی چون تو
مهربانی و صبور و با گذشت ، پس همه گوئیم دوست داریم تو
بی تو این روزها ی فرد بر ما تیره بگذرد
گر تو باشی ما خوشیم و گر نباشی نا خوشیم
گر نبودی کارها را چه کس پایان دهد
یا که آن گند های هستی را چه کس سامان دهد
گر کنی تو کم محلی این فرزانه را
بیشتر ما دوست می داریم کماکان نیز تو را
پس بمانی مهربان ، جاودان و سرخوش
تا بمانند کارمندان شرکت با دلی خوش
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
اگر تو همیشه راه باشی...
احساس می کنم
تو
بهانه ی من هستی
بی تو ،
بی نشانه ام از هستی !
اگرتو همیشه راه باشی
من تنها مسافری خواهم بود
که همیشه در راه است.
پنجشنبه سوم اسفند 1385
سوگند
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان ِ بی کرانه را
جدی نگرفته ام...
حتی عشق را!
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که مجبور نباشی به کسی دست دهی
خارهایی هستند
که ز سر پنجره ی دوست
با سر انگشتانت می جنگند.
دوستی مسخره است
مهربانی ، ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار
دست سوزنده مشتاقت را ...
کاش می دانستی ،
که نباید حس کرد
که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه ی آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم
تو گرفتارترین
دل ما بسته ی وابستگی است
قصه ماندن ما
طرح یک خستگی است.
ناهید یوسفی
شنبه هجدهم آذر 1385
بی تو دل گم می شه تو شب ....
نام تو مرا مست مي کند
بهتر از شراب ،
بهتر از تمام شعرهاي ناب!
نام تو ، اگر چه بهترين سرود زندگي است
من تو را به خلوت خدائي خيال خود:
" بهترين بهترين من" خطاب مي کنم .

