چهارشنبه هفتم اسفند 1387
حس غرور
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم پای کاش می پرسید کس کایشان بچند ارزیده اند
دوش سنگی چند پنهان کردم م اندر آستین ای عجب آن سنگها را هم زمن دزدیه اند
سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنی ها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست عقل دور اندیش را در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند
من یکی آینه ام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خنده اند
ما نمی پوشیم عیب خویش اما دیگران عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند
ما سبکساریم از لغزیدن ما را چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند
ما سبکساریم از لغزیدن ما را چاره نیست ......................
داخل پرانتز:حضورت و وجودت بهم آرامش می ده .از همه مهمتر نیرو می ده. وقتی کنارمی بیشتر حس
قدرت می کنم پس ییشتر بهت افتخار می کنم.
